چك رو هم بهتر از قبل مي شناسم. چك هاي ايراددار رو تشخيص ميدم. گوش شيطون كر البته! حالا مي زنه فردا يه چك صد ميليوني رو اشتباهي پاس ميكنم مي ره دوباره پي كارش!
فكر ميكنم ايراد از رئيس بود كه من بي تجربه رو هنوز هيچي نشده گذاشت پشت باجه ي دريافت و پرداخت.بدون اينكه آشنايي داشته باشم. ريسك بزرگي بود. كه تاوانش رو هم خودم فقط دادم. ضعف مديريت يعني همين ديگه. اون چيزي كه رئيست با سابقه ي بيست و چند ساله به اشتباه برات تصميم گرفته انجام ميدي و بعد مي افتي توي دردسر و اونوقت اولين نفري كه با اعصابت بازي مي كنه همون رئيسه . توي اصل قضيه تغييري بوجود نمياد. بهرحال تو اشتباه كردي و اعتماد به نفست رو از دست ميدي . تازه خسارتش بماند..
بگذريم از اينكه متاسفانه من سركش تر از اين حرفهام و اصلا اعتماد به نفسم رو از دست ندادم و الان اعتماد به نفس اينو دارم كه برم دوباره به شكل اوليه دريافت و پرداخت كنم و به نگاه هاي همكارها هم هيچ توجهي ندارم...اين هم زياد خوب نيست ...اين جسارت زيادي ، دوباره كار دستم نده خوبه
راستي تصميم گرفتم تحصيلاتم رو توي رشته ي ديگه ايي ادامه بدم. احتمالا يكي از گرايشهاي مديريت.
از زيپ كنار كيفم دو تا ۲۰۰ تومني بهش دادم و يدونه فال برداشتم. گفت: ۲۰۰ تومن زياد دادي! گفتم مال خودت!
خيلي خوشحال شد. بدو بدو رفت.
چند دقيقه بعد كه اومدم فال رو باز كنم ديدم بجاي ۱ فال اشتباها ۲ تا فال برداشتم. فكر كنم خدا ميخواست بگه محبتت مال خودت. رفتارت رو با مردم درست كن
امروز که بارون می بارید
با خودم فكر ميكردم
كاش اين بارون شديدتر بباره
انقدر شديد كه بتونه فقر و زشتی رو از چهره ی این منطقه بشوره و پاك كنه
فقط حرف و حرف و حرف .....
ولی در مقام عمل هیچی نیستن
هیچی هیچی نیستن
متاسفم برات همکار
کاش توی اون کلاس بهمون میگفتن یکی از فرهنگهای حاکم بر این سازمان،اينه كه هركي يك سال ، يا حتي چند ماه سابقه ش از اون يكي بيشتر باشه، ميتونه اذيتش كنه وكارهاي خودش رو گردن اون بندازه و اداي بزرگترها رو در بياره و سرش داد بزنه و در يك كلام ، براش خدايي كنه
كاش توي اون كلاسها بهمون ميگفتن كه آقايون مي تونن صداشون رو براي خانومها بلند كنن و البته نهايتا اين خانومه هستن كه بايد كوتاه بيان. يعني به نفع خانومهاست كه كوتاه بيان
قضيه مال چند روز قبله. از يكي از آقايون يه سوال پرسيدم.جوابي داد كه تاحالا نميدونستم. از يه همكار ديگه پرسيدم: واقعااينطوريه؟
همكار اولي كه ازش سوال رو پرسيده بودم شاكي شد و سر من داد زد.اونم جلوي مشتري ها
من البته داد نزدم چون اصلا داد و بيداد توي قاموس من معنايي نداره. فقط چون بار اولش نبود دقايقي بعد بهش تذكر دادم كه حق نداري سر من داد بزني چون دفعه بعد منم اونطوري كه شايسته ت باشه باهات برخورد ميكنم . داد زدن خيلي كار آسونيه.
ديگه نگو آقا بهش برخورده. و كلاغها هم خبر رو براي رئيس بردن. روز بعد رئيس يه جلسه نيم ساعته گذاشت و تذكر داد كه هرگونه اصطكاك و مشاجره ممنوع! درگيري لفظي ممنوع!
بعد از جلسه به رئيس گفتم كه اون چه حركتي كرد و من در جواب اون حركت اين تذكر رو بهش دادم.رئيس گفت: تو بايد مراعات اونو ميكردي. نبايد سوالي كه از اون پرسيدي رو از كس ديگه ايي هم تائيد ميگرفتي. اون اخلاقش اينطوريه بايد مراعاتشو ميكردي...
من ديگه با رئيس بحث نكردم چون همونطور كه گفتم ايراد از رئيس هم نيست.اين فرهنگ حاكم بر اين بانكه. هرآقايي سرت داد زد دهنتو مي بندي و ازش تشكر هم ميكني...
به تنها خانوم اين بانك گفتم:تو بودي چكار ميكردي؟ گفت: من برام مهم نيست كه داد بزنه..قبلا هم داد زده سرم...
ديگه مطمئن شدم كه اين جزو فرهنگ بانك ماست...متاسفم
پس بعید نبود که یه روزی یه چک مخدوش رو پاس کنم بره پی کارش!
آره ! همه اینها رو گفتم که بگم اخيرا یه چک مخدوش رو پاس کردم رفته پی کارش!
لامصب مبلغش مخدوش بود و من نفهمیدم. اتفاقا بخاطر امضاش به معاون شعبه هم نشون دادم و اون هم به دلیل کهولت سن و پیر چشمی ندید و گفت: پاس کن بره!
منم پاس کردم رفت!
شانس آوردم اتفاقي نيفتاد. صاحب چك مبلغ رو تائيد كرد.ولي كجاس كه بياد پشت نويسي كنه؟ تهران نيست.كجا بود خدايا اسمش....شين داشت ... يادم نمياد....ليختن اشتاين بود؟! نه ! آهان! شاندرمن!!!! يه روستايي هست توي شمال!
آره خلاصه يه تراكتور خريده اين چك رو كشيده! حالا قراره هروقت اومد تهران بياد اينو پشت نويسي كنه..احتمالا وقت گل ني باشه ديگه
امروز سرم شلوغ بود واسه همين خيلي دير رفتم براي نهار.
تازه شروع كرده بودم به خوردن كه يكي از آقايون همكار هم بدو بدو از پله ها اومد بالا رفت با دو تا تكه كاغذ باطله( كه اينجا فراوونه) ظرف غذاش رو برداشت و اومد نشست روبروي من.
قاشق رو برداشت و بي توجه به من شروع كرد به بيل زدن توي غذاش !
من سعي ميكردم حواسم به غذاي خودم باشه ولي ...واقعا چندش آور غذا ميخورد. يادمه يه بار يه نفر بهم گفته بود بعضي از آقايون از اينكه يه خانوم ازشون چندشش بشه خوششون هم مياد! واسه همين سعي كردم عادي باشم و نشون ندم كه چقدر بدم مياد از اين حركات مشمئز كننده
اينم نامردي نكرد هرچي استخوان مرغ بود با چنگ و دندان افتاد به جونش و تا نجويد رهاش نكرد... استخوان ها رو هم مي انداخت داخل سفره...يادم باشه بگم پاسدار شعبه اون سفره رو بشوره
خودم ميدونم كه بابت این آرامشی که از نگاه کردن به شما بدست میارم، به شما مديونم!
باشه! قول ميدم هرزمان عاشق شدم، بازهم براي فكر كردن بيام و شماها رو نگاه كنم!
چطوره ؟ اينطوري شما هم از من سيگنال مثبت ميگيرين!
چيه؟ چي شده؟چرا اينقدر بي تفاوت به من نگاه ميكنين؟ نكنه به قوانين طبيعت اعتقاد ندارين؟!
انرژي هاي مبادله شونده بين انسان و طبيعت؟ من كه خيلي معتقدم!
نگاه كردن به شما در هر حال خوب و نتيجه بخشه ! چه خداي بزرگي دارين شماها !
راستي خداي بزرگ ازت متشكرم
روي سراميك هاي سرد سالن، چهارزانو نشستم و به ماهي هاي آكواريوم نگاه ميكنم. آكواريوم كه نيست. بزرگتر از يه آكواريومه. نگاه كردن به ماهي ها و حركت آرامشون، واقعا آرومم ميكنه. اونم زماني كه خسته ام از يه روز كاري و صحبت با تعداد زيادي آدم كه هركدومشون يه جور تصور در موردت دارن و هركدومشون يه جور باهات رفتار ميكنن ولي تو مجبوري با همه شون يه شكل ثابت برخورد كني. برخوردي مودبانه و از سر آرامش...آرامش دروغين! آره معلومه كه دروغه. وقتي مشتري بابت گرفتن كارمزد ، به من ميگه دزد، و من همچنان آرام هستم، آيا اين آرامش ميتونه واقعي باشه؟؟ واقعا قدر من اينقدر بود؟ ...نميدونم...واقعا نميدونم
هميشه دوست داشتم آكواريوم ماهي ها توي اتاق من بود.اونوقت بيشتر ميتونستم بهشون چشم بدوزم و فكر كنم. الان اگه مدتي بيشتر همينجا بشينم بقيه فكر ميكنن حتما عاشق شدم! كه اينطوري رفتم توي فكر!
آخه مگه يه تحويلدار هم عاشق ميشه؟ واقعا ميتونه؟ نميدونم....يه تحویلدار ! یوهوو ! یه تحویلدارعاشق !!
ماهي ها خيلي آرام و بي تفاوت به همديگه و به من نگاه ميكنن و از جلوي چشمهام رد ميشن. پشت تپه هاي مرجاني پنهان مي شن و بعد دوباره آروم ميان بيرون. ارتفاعشون رو از سطح آب تغيير ميدن. بالا مي رن دوباره برميگردن پائين
راستي چه جالب! الان كشف كردم! منم ميتونم توي شعبه يه ماهي باشم!!! آرام و ساكت و بي تفاوت! ميشه كارهام توام با آرامش باشه...رفتارهاي همكارها و مشتري ها اگرچه گاهي قابل تحمل نيست ولي...در مقابل اونها هم شاید بشه ماهي بود...شايد بايد بي تفاوت بود...بايد امتحان كنم ببينم ميشه يا نه...براي خودم بهتره..چرا بابت رفتار یا گفتار هرکسی من بشکنم؟ اونم وقتی رفتار هرکسی شخصیتش رو نشون میده و هرکس دیگری رو ببره زیر سوال در واقع خودش رو زیر سوال برده...ارزشش رو داره که خودم رو ناراحت کنم؟
سهراب ميگه: شجاع باش و آرام و سربه زير و سخت! همينه ! بايد ماهي بود!
از بانك كه ميام بيرون ديگه رها ميشم...رهاي رها...آزاد آزاد...اصلا ديگه به بانك فكر نميكنم... بعضي از خانومهاي همكار با هم قرار استخر و كافي شاپ و اين چيزها هم ميذارن ..ولي من دوست ندارم كافي شاپ يا استخر هم كه ميرم به ياد بانك و متعلقاتش بيفتم... همون چند ساعتي از روزم كه در واقع بهترين ساعات روزم هست رو كه دادم به بانك كافيه... نميخوام و نميذارم تمام زندگيم رو تحت تاثير قرار بده...زندگي من از بانك جداس و فقط چند ساعتي اشتراك دارن با هم. همين
اينجا هم اگر از بانك مينويسم بخاطر اينه كه ميخوام حرفهام رو به يكي گفته باشم... حتي اگر كسي اينها رو نخونه... حتي در اين مورد هم میشه ماهی بود!
آدامس اوربیت هندونه ایی توی دهنم، كيفم روي دوشم ، آروم آروم از خيابون هاي شلوغ مي گذرم تا برسم به ايستگاه تاكسي ها.
از جلوي يكي دو مغازه ي فست فود در همون حوالي كه رد ميشم. نگاهي به فست فودها مي اندازم. اين موقع عصر ، بدم نمياد كي دوتا اسلايس پيتزا با يه نوشابه ي مشكي..! ولي نميرم سمتش. دوتادليل داره. يكي اينكه تنهام. شايد اگه كسي باهام بود اينكارو ميكردم.دليل دوم اينكه متاسفانه به آلودگي در غذاها خيلي حساسم و بعيد نيست بعد از خوردن پيتزا از دست اين فروشنده كه ميدونم آشپز هم خودشه و موهاش روي دوشش ريخته و چند باري هم توي بانك ديدمش، راهي بيمارستان شم . با اين تصورات اصلا نميشه پيتزا بخوري
خيلي وقت پيش، وقتي مثلا ۶ ساله بودم (سالهاي آخر جنگ) فست فود به اين معنا گسترده نبود. ساندويچي و رستورانهاي معمولي بودن
هروقت بابا من و داداش رو مي برد براي گردش، از ساندويچي نزديك پارك برامون ساندويچ مي گرفت . خود فروشنده ميگفت:سوسيس آلماني ! ساندويچ هاش خيلي بزرگ نبودن. نهايتا ۲۰ سانت! با يه تكه بزرگ كاغذ كاهي كه مي پيچيد دورش.
در حالي كه آدامس اوربيت هندونه اي رو مي جوم و سعي ميكنم طعم اون ساندويچ هاي سوسيس آلماني ۲۰ سانتي،با خيار شور و نون سفيد و نوشابه مشكي رو بخاطر بيارم ، به ايستگاه تاكسي ها مي رسم و در اولين تاكسي رو باز ميكنم..
خانوم بغل دستي: خدا رو شكر كه شما رو ديدم! بانك به اين شلوغي حالا بايد تا ظهر واميستادم! خدا خيرت بده!
خانوم اولي:خواهش ميكنم! تا بتونه آدم كاري واسه ديگران انجام بده! حالا بايد شماره ميگرفتي بعد از اين همه آدم! يه دقيقه دادم برات انجام بده! بجاش برام دعا كن
اونجا بود كه فهميدم مسلموني ما ايراني ها وارد فاز جديدي شده...